تبليغاتX
عشق و خوشبختی
دوستت دارم !!!!
خیلی خوشحالم.الان داریم اس بازی می کنیم.همین الان یه خبر خوب بهم دادی.یه موقعیت شغلیه خوب واسه تو.تا پنجشنبه مشخص میشه.من می گم اگه حق الهیمونه که انشالله به لطف خدا درست شه و اگه نه همون بهتر که نشه.مطمینم خدا کمکمون می کنه.ما هم تا پنجشنبه باید تلاش کنیم نفسم.اگه ماشینتم درست شه عالی میشه.

ممنون که همیشه منو در جریان همه چیت می زاری زندگیم.عاشق همه رازهاییم که بین من و توا.البته این یکی بین ما و مامانته.

خدا رو شکر!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:31  توسط من 

اون شبی که دیدمت اومدم سریع نوشتم داخل وبلاگ گذاشتم و از کام پاک کردم.متوجه شدم متن نمایش داده نمی شه با اینکه یه بار امتحان کردم.فایلش رو پاک کرده بودم دیگه نداشتمش .خیلی دلم گرفت . تا نزدیکای صبح بیدار موندم تا نرم افزار ریکاوری رو دانلود کردم و فایل رو برگردوندم.فرداش دوباره گذاشتمش توی وبلاگ  چند بار چکش کردم و بود .دوباره متن رو از کام پاک کردم.خیالم راحت بود.یکی از بچه ها بهم خبر داد که متنی نیست.اومدم دیدم بله همه نوشتن که متنی نیست.امتحان کردم و نبود.از یه طرف غصه خوردم چون می خواستم احساس ناب اولیه که همه اون نوشته ها رو نوشت داشته باشم اما دوباره نوشتنش نمی تونه مثل اون باشه.شاید جزییات نباشه.شوق اون لحظه رو نداشته باشه و ...

اما از یه طرف می گم شاید خدا خواسته.گرچه اولش ناراحت کننده بود اما مهم اینه که دیدنت ازم گرفته نشد.

چند شب پیش هم یه متنی برات نوشتم توی گوشی سیو کردم تا صبح بیام و اینجا بزارم.اون رو هم اشتباهی به جای یه چیز دیگه پاک کردم.خوب حتما اینطوری بهتره دیگه!؟

اما می نویسم.حتما!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:21  توسط من 

خواستم بنویسم یادم نره ۱شنبه همین هفته همدیگه رو دیدیم.بعد می نویسمش .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:22  توسط من 

تو دیوونه ای ,  تو عشقی ,  زندگی ای ,  محبتی ,   عمری , تو نفسی توی  هوای تازه ,تو تمومه تپش های قلب من عاشقی , تو الان از بودن من شادی و من از وجود تو , تو الان از این کاری که من کردم بالت رو باز کردی و میری سوی اسمون ها ,من الان از اینکه به بالهای تو سمت و جهت دادم تا پر بگیری شادم و دنبال تو تا تا اسمون , تا اوج , که اگر لایق باشیم تا عرش پرواز می کنیم.

تو الان با دل عاشق چشماتو اروم می بندی و من الان در یاد تو با شوق می نویسم.تو الان دچار منی و من مست عطر و مهربونیه تو .

و ما دوتا الان سرشار از خوشبختی و شاکر این همه بزرگیه خدا!!!

این نوشته رو ساعت 4:11 صبح نوشتم. وقتی اخر اس بازی مون بود و تا صبح همدیگه رو به خدا سپردیم.

نمی خواستم دوباره اینجا بنویسم . می خواستم کوچ کنم هر چند دلم واقعا نمیاد نفسم.اما تو و مهربونیات باعث میشه بنویسم.تو من رو از ننوشتن دور می کنی.حداقل برای تو ننوشتن در توانم نیست.برای تو از خاطره ها و احساس درون نوشتن یکی از شیرین ترین لذت های عالمه.برای تو عاشقی کردن.به تو دل سپردن.تو رو شاد کردن.تمومه مراد منه.

دیشب تو رو شاد کردم خیلی بیشتر از همیشه. تو چقدر ذوق زده شدی و چقدر ازم تشکر کردی بابت اون اتفاق.وجود من مال تو.همه احساسم تقدیم تو.دیشب یه جورایی خواستن و دوست داشتنم رو امتحان کردی.اینکه حرف بزنی و من عمل می کنم.درست مثل خودت.از تو اموختن بهترین درس زندگیه.

ازم کاری و خواستی که می دونستی چقدر برام سخته.تاکید کردی.من دو دل.می دونستم کاری که می خوام انجام بدم سخته واسم اما از طرفی خواسته تو رو نمی تونستم پشت گوش بندازم.خواهش و لطفا گفتن هات.تمنا هات من رو زجر می ده.قبول کردم و همون دیشب کاری کردی که مجبور شم به حرفم عمل کنم.کاری که خواستی رو انجام دادم.بعدش اس دادی:

....م مرسی مرسی خیلی خوب و مهربونی مرسی مرسی از این به بعد دیگه نمی خوام این کار رو انجام بدی.چون با این کارت همه چی بهم ثابت شد مرسی ....

موندم, نمی دونستم واقعا این همه اصرار و این همه خواهش واسه انجام دادنش و این همه سخت گیریه من واسه انجام ندادنش واسه چی بود؟!و بعد دوباره خواستن تو که لزومی نداره دوباره تکرار کنم!؟ مونده بودم که واقعا خوشحالی یا من کاری که ازم خواستی رو درست انجام ندادم و داری اینطوری شرمندم می کنی ؟!!

دوباره اس دادی :.... جونم خیلی خوبی. واقعا بهم ثابت کردی هنوزم حرفام واست مهمه و در همه حال خواسته من رو انجام میدی.مرسی مرسی مرسی دیگه نمی خواد این کارو رو انجام بدی ,دیگه نمی خوام واسه .... مرسی مرسی ملوسم .

مونده بودم هنوز. تو شک بودم. یعنی چی؟! واست نوشتم : نمی گیرم؟ چیو ثابت کردم ؟ معلومه که هنوزم حرف تو واسم مهمه.واسه چی انطور می گی؟شادی یا ناراحت ؟ اشتباه انجام دادم ؟ ناراحتت کردم؟

گفتی: اینکه از دوست داشتنت کم نشده. هنوز واست مهمه به حرفام گوش بدی و خواسته من رو انجام بدی زندگیه من.عشقمی.....م همه کارایی که کردی عالی بود.قربون اون نفسای ناز و قشنگت شم مرسی.

گفتم: اینکه معلومه دوست دارم.دیوونتم.تو من رو امتحان کردی قلبم؟یعنی الان خوشحالی ازم؟

اس دادی: اره اره کاملا معلومه مرسی مرسی همه وجودم.اره فقط امتحانت کردم می خواستم ببینم حرفم واست مهمه.مرسی مرسی دیگه ... مرسی ملوسکم.

چند تا دیگه اس دادیم و بعد با عشق و خوشحالی خوابیدیم.البته قرار شد تو دقیق تر واسم توضیح بدی شیطونک من .

خیلی خوشحالم از اینکه تو رو اینهمه خوشحال کردم. از اینکه بهت بیشتر از قبل نشون دادم تو واسم مهمی. بدون قدرتمومه خوبیا دوست دارم.قد اسمون. خیلی دوست دارم حتی اگه هزار سال از رابطه و عشقمون می گذشت.همیشه حرفات واسم مهمه و هر طور باشه کاری رو که تو دوست داشته باشی انجام می دم. از خودت یاد گرفتم مهربونم.دیوونه وار می خوامت یادت باشه. چشم چشم تکرار می کنم تا همیشه بدونی ماه اسمون من .

خدا جون شکرت که دوباره فرصتی دادی تا عاشقی کنیم . تا به هم ثابت کنیم هر لحظه عشقمون بیشتر می شه و هر لحظه به لطف و بزرگیه تو در اغوش خوشبختی زندگی می کنیم . دوستت داریم خدای خوبمون . شکرت !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 17:13  توسط من  | 

ممنون از همه دوستای گلم که خبرم رو می گیرن.شرمنده باعث نگرانیتون شدم.اینجا یه کم مشکل دارم.دارم با فضای پرشین بلاگ اشنا می شم که شاید کوچ کنم.نمی دونم شاید هم دیگه اینجا ننویسم.هنوزم مثله همیشه شکر خدا خوشبختم و این روزا خوشبختی رو بیشتر از همیشه حس می کنم.اما نمی دونم چرا این چند وقت همش می پرسم چرا باید بنویسم؟اینجا جلو دید همه.حالا همه اینا قضیه داره که چرا اینطور فکر میکنم.اما این وب رو زدم واسه عشقم.حالا از خودم می پرسم می تونم اینکار رو یه طور دیگه انجام بدم.یه طور دیگه خاطره ها رو ثبت کنم.یه کم که فکر میکنم می بینم همه طوره خاطره ها رو ثبت می کنم و اینجا کمی متفاوت تره.دلم نمی خواد از بین بره.کاش اینجا پست خصوصی داشت...

همیشه خوشبخت باشین   

برای دوست غریب و اقای ش-ر : اگه می گم نمی نویسم دلایلی دارم.شاید اگه شما هم بدونین واستون موجه باشه.اما خودم به اینکه می نویسم علاقه دارم.هر چی خدا بخواد همون پیش میاد.ممنون بابته کامنتاتون.

برای دوست غریب:ممنون.منو شرمنده محبتت کردی گلم.من و عشق خوبم شکر خدا حالمون خوبه و خوشبختی رو حس می کنیم.ایندفعه اگه خواستی وقتت رو به من بدی و کامنت بزاری بهتره غریب رو حذف کنی و دوست اشنای من باشی

برای اقا مهران:من متوجه کامنتتون نشدم.میلی هم واسم نیومده.میشه توضیح بدین؟کدوم بد حرف زدن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:50  توسط من 

دیروز بهم گفتی که بری سلمونی یا نه؟گفتم مگه جایی دعوتین و تو گفتی مگه خودم دل ندارم وجود من؟یه کم ناراحت شدم.اخه تو همیشه می گفتی به خاطر تو می زنم.بعد که متوجه شدی من ناراحت شدم ازم عذرخواهی کردی.دوباره هم مثه همیشه فقط نظر من رو خواستی تا بدونی مو و ریشت رو چه مدلی اصلاح کنی.خدا رو شکر نظرم تو هر زمینه ای واست مهمه قشنگم.

می دونم هر وقت دلم برات تنگ می شه زود رنجتر از همیشه می شم.اما مرسی که تو هم هردفعه مهربونتر میشی و باهام راه میای گلم.زودی همه اشتباها رو قبول می کنی و ازم عذرخواهی می کنی.بعدم با اون حرفای قشنگت دلم رو اروم می کنی.قربونه همه محبتات.

تو رفتی سلمونی و همینطور وسطش اس می دادیم و درباره مدل موهات حرف زدیم و تو که مطمین شدی دلم خوبه خوب شده گفتی داره نوبتت می شه.دیگه اس ندادی.1ساعت گذشت و من هی به ساعت نگاه می کردم دلم دیگه داشت تنگ می شد.اس دادم که باز جوابی نیومد.می دونستم نوبتت شده اما چرا انقدر طولانی؟

کمکم داشتم نگران می شدم که تو اس دادی فدای انگشتات که این اسای خوشکل رو تایپ می کنه.گفتی داری برمی گردی.ازت پرسیدم چرا انقدر طول کشید؟و مبارکت باشه.تو هم که داشتی می گفتی چی شد و ارایشگر موهات رو درست کرده و ...  فراموش کردی یه چیزی رو بگی.همین کافی بود که دوباره دل من که تنگه توا بگیره.یه کم اس دادیم و متوجه ناراحتیم شدی.اخه خوشکل!تو همیشه می گفتی مبارکه همسرم باشه اما این دفعه نگفتی.گرچه خودمم می دونم داشتی واسم توضیح می دادی که چرا طول کشید اما دلم انقدر سر امتحانا و کمبود تو گرفته بود که با هر بهونه ای غم توش جمع می شد.ازم عذرخواهی کردی و حقو مثه همیشه دادی به من.مهربونه منی دیگه!ممنوووووووووووونم.دوباره دلم خوب شد.می بینی؟دل من به تو و کارای تو بستس نفسم.

داشتیم اس می دادیم و خوش و خرم که دوباره دل گنجشکیه من گرفت!

بهت گفتم : خیلی اشکیم.نمی خوام نمی خوام ....!اخه من می خوام خودم ببینمت وقتی مثلا موهات رو درست می کنی یا یه لباس جدید می پوشی.نمی خوااام هیچکی جز من ببینت ...

بهم گفتی : ایشالله بعدا تویی که منو می بینی.تویی که اگه اصلاح کردم اولین نفر می بینیم و....

باهام حرف زدی و محبت کردی تا دلم اروم شه اما هر دفعه بدتر می شد.

یاد حرفای قبلت می افتادم وقتی که یه لباس نو یا یه مدل متفاوت موهام رو درست می کردم و تو غصه می خوردی که نمی تونی من رو ببینی و دلت نمی خواس همه من رو ببینن اما تو نبینی.

بهت گفتم : تو چه طور تحمل می کردی؟منکه نمی تونم تحمل کنم...

گفتی : تازه می فهمی من چه زجری می کشم ؟!...

گفتم که می فهمم چی می کشی و از تو بیشتر حتی دارم اذیت می شم که نمی تونم ببینمت.اخه عشقم فقط بحث سر این نیس.دیگه حتی فقط زمان متفاوت بودن نیس که می خوام ببینمت.من می خوام همیشه من باشم که می بینمت و فقط من ببینمت.خوب اینطورم که نمیشه ادم در روز شاید بیشتر از هزار نفر ببیننش اما می دونی که دلتنگی چیه؟!!می دونی عشق چیه؟!!!می دونی خواستن و اون طرف رو وتسه همیشه داشتن چیه؟!!!پس ممنوووون همه همه این حرفام که از سر دلتنگی میاد بیرون رو با ارامش می شنوی و تمومه سعیت رو می کنی که دلم رو شاد کنی.

بهم گفتی : اما تو زجر نمی کشی زندگیه من!اگه تو زجر بکشی من می میرم....

اخه من فدای تو بشم این چه حرفیه؟خدا نکنه قلب من.خدا نکنه مهربونه من....

خلاصه هی من ناز اومدم و تو نازم رو خریدی و مهربون برخورد کردی مثه همیشه.امیدوارم کردی که بعد ازدواج دیگه این چیزا باعث ناراحتیمون نمی شه و ...

کلی حرفای خوشکل زدی و بعدم به هم شب به خیر گفتیم و خوابیدیم تا تو خواب هم دیگه رو ببینیم.مثه هر شب!

دلتنگی بد جور ادم رو اذیت می کنه.ایشالله همه اونایی که همدیگه رو دوست دارن و می خوان همیشه و همیشه کنار هم باشن و به حای دلتنگی وجود همدیگه رو حس کنن و البته قدر لحظات با هم بودنشون رو بدونن.من و تو هم همینطور!!!

نمی دونم ازت باید چه قدر تشکر کنم و چه کار کنم که جبران این خوبیا و مهربونیات باشه ماه من.اما می دونم هرچی خدا رو شکر کنم و خوب باشم مثه همونی که خدا بخواد بازم جبرانه بزرگیاش رو نکردم.می دونم حتی اگه تا اخر عمر به خلقی که خدا بین همه دوسشون داره خدمت کنم بازم یه ذره از لطفش رو جبران نکردم.شکرت خدا جون!انقدر که همیشه دل زندگیه من رو نسبت به من نرم و مهربون می کنی چهطوری من شکرت رو بگم؟ممنون همیشه و همیشه زندگی رو واسم اسون می کنی.ممنون توی همه چی تو جریان داری.توی همه اتفاقای زندگیم.توی روزمرگی ها و اتفاقای اطرافم خودت رو بهم نشون می دی گرچه اونطور که باید معرفت و شناخت ندارم تا کامل وجودت رو درک کنم.اما می دونم اگه الان من خوشبختم و همه اون چیزایی که می خواستم رو دارم و به همه اون چیزایی که دلم می خواد داشته باشم نزدیک و نزدیکتر می شم همه و همه لطف و مهربونیه توا!اگه دل عشق من انقدر مهربونه اگه اون اینهمه صبوره و با وجود بدیهام انقدر با ارامش محبت بارونم می کنه همه از سر مهر توا!چون تو بهش یه قلب پاک و صاف دادی و تو چشاش عشق رو گذاشتی تا فقط خوبی و مهربونی و درک کنه و تو وجودش بریزه و بعدشم این قدر با سخاوت و بزرگی تقدیم من کنه.خدای خوبم کمکم کن.جبران برزگیای تو که انقدر سخته و توان می خواد و از پس بنده هات خارجه که من حتی فکرش رو هم نمی تونم کنم با این عقل و توان محدودم اما کمکم کن که اونی باشم که عشقم می خواد.تا منم مثه اون که خوشحالم می کنه و قلبم رو همیشه می لرزونه به قلب و وجودش چنگ بزنم و محبتم رو نشونش بدم.تا بدونه چه قدر تا چه اندازه بعد تو اون رو می پرستم.کمکم کن تا منم مثل همه وجودم هر چی دارم و هستم رو با عشق بهش هدیه کنم.همینطور که من خوشبختی رو با تمومه وجودم حس می کنم روح و وجود نفسم رو هم پر عشق و خوشبختی کنم.

بازم شکرت !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:24  توسط من  | 

از وقتی که زنگ می زنی و سفارش می کنی از وقتیکه این همه از راه دور مراقبمی و می گی این کار و کن اون کارو انجام بده و مراقب خودت باش منم خیلی مواظب خودمم.بیشتر از همیشه.حالا دیگه می دونم که مال تو هم هستم و باید خیلی بیشتر حواسم رو جمع کنم.

چند وقت بود که تو اقوام چند تا خانوم بودن که همشون نی نی داشتن تو شکمشون و همسراشون خیلی مراقبشون بودن.تو دلم می گفتم خدا رو شکر که همسر من بدون اینکه نی نی تو شکمم داشته باشم هوامو داره و مراقبمه.ممنون که هر روز اگه شونصد باز می  زنگی یا اس می دی سفارش می کنی که چه کار کنم و از هر نظر به خودم برسم.ممنونم که انقدر مهربون و خوبی.بدون واسه منم سلامتی تو خیلی مهمه.مهمتر از سلامتی خودم.

ازت می خوام مواظب خودت باشی.تو که تکیه گاهمی باید خیلی سالم و قوی باشی.پس هواست رو جمع کن و ایشالله که خدا پشت و پناهت باشه زندگی من.می دونی که من خیلی دوست دارم؟!می دونم می دونی و می دونم که باید تکرار کنم.قربونه تو و  تمومه مهربونیات شم که از تکرار حرفای عشقولانم هم لذت می بری.خدا رو شکر که دل تو رو اینهمه مهربون و من رو عاشق تو کرده.خدا رو شکر که همیشه کنار همیم.

ممنون این روزایی که اس ها قطع بود تمومه مدت زنگ می زدی و نشون می دادی که بهم فکر می کنی و من رو از حال خودت و کارات بی خبر نمی زاشتی.وحالا خدا رو هزار بار شکر که اس ها فعال شده و بازم راحت در کنار همیم.دوستت دارم با تمومه وجود قلبم!می دونم همه اینا رو از خدا داریم.خدایا شکرت!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:50  توسط من 

اخ جووووووووووون چقدر کیف داد.پر از عشق و انرژی شدم با این صحبتای قشنگ و مهربونیت.می دونی گلم؟اونجا که از کارم ذوق کردی و گفتی تا حالا هیچ وقت اینکارو نکرده بودم صدات از پشت تل غرق شادی شده بود.انقدر واضح ذوق کرده بودی که از کاری که کردم خوشحال شدم چون تو رو خوشحال کرده بودم نفسم.فدای خوبیات.خدا رو شکر تونستم خوشحالت کنم قلب من.

امروز می خوام قضیه تولدت رو بگم.گفتم که خیلی از خاطراتمون چون نت قاطیه نشد که به موقع بنویسم اما منم به جبران نت قاطی پاطی خاطره هامون رو قاطی پاطی می نویسم:

از قبلش قرار بود واست یه چیزایی بفرستم.هی ازم می پرسیدی کی قراره واسم بفرستی؟می گفتم چند روز دیگه.چند روز دیگه تو مایه ها تولدت بود.منم نمی خواستم دقیق بگم که با هدیه تولدت می فرستم.اونشب من منتظر بودم که ساعت از 12 بگذره تا مثه پارسال اولین نفری باشم که بهت تولدت رو تبریک بگم.توی یکی از اسات گفتی الان خواهری واسم کیک گرفته و پول به عنوان هدیه داده.گفتی واسه خوشحالیم اما نگفتی واسه تولد.انگار خودتم می خواستی کمکم کنی که من سر موقع تولدت رو تبریک بگم و ناراحت نشم.

خیلی حالم گرفته شد.منکه یه دلیل انتخاب تو خونواده مهربون و خوش برخوردت بودن منکه بهت می گفتم قبل اینکه تو رو دوست واشته باشم خواهری و خونوادت رو دوست داشتم و همیشه خواهری و خیلی دوست داشتم و وقتی می گفتی ناراحته قلبم درد می گرفت حالا داشتم حرص می خوردم و پیش خودم می گفتم که چرا واسه تو کیک گرفته و چرا روز قبلش ؟خوب فردا می گرفت!واست اس دادم که دستش درد نکنه و چه مهربون که انقدر دوست داره .اما تو اس بعدی نتونستم ناراحتیم رو بروز ندم.قبلشم چون می دونستی مادر بزرگام دارن دعا می خونن گفتی که واسه خودمون دعا کنم.

گفتم:چه دعایی؟به چه دلیلی امشب این کار رو کرد؟

گفتی:دعا کن زود زود همه چی درست شه و با هم ازدواج کنیم و کنار هم باشیم همه وجودم.اخه تولد ....ته دیگه زندگیم.

گفتم:اصلا کار جالبی نکرد.

گفتی:اره اصلا کار جالبی نکرد چون تمومه برنامه هایی که همسرم چیده بود نا سوپرایزم کنه رو خراب کرد.از وقتی گفتی وسیله هارو اخرهفته می دی متوجه شدم.

گفتم:اصلا دیگه انقدر حالم گرفته شد که نمی تونم تبریک بگم در حالیکه همش منتظر بودم با اسای خوشگل خوشحالت کنم.

گفتی:ا ا ا تو که تبریک نگی تولدم اصلا معنا نداره .همه دلخوشیم به این بود که ...م می خواد بهم تبریک بگه و سوپرایزم کنه که من فداش بشم.

گفتم:مرسی اما نمی تونم دیگه.حالم گرفته شد.می خواستم اولین نفری باشم که تبریک می گم.دیگه مهم نیست.

گفتی:ا  ...م وقتی من تولدت رو اول بهت تبریک نمی گم و کادو و سایل رو اول بهت نمی دم اصلا ارزش نداره ؟تو همه چیت یه چیز دیگس.نو همه حرفات همه کارات بهم یه شور و شوق دیگه ای می ده و با هیچیه دیگه عوضش نمی کنم.واسم از همه چیز مهمتره همه زندگیه من.به قران به جونه خودم از ته ته دلم می گم.خیلی خوب و مهربونی خیلی دوست دارم ....

گفتم:اصلا اصلش فرداست و من اولین نفر تبریک می گم.

گفتی :اره اره اصلا اصلش رو تو بهم تبریک می گی فدات بشم.

12 گذشت و من با اسای عشقولانه تولدت رو تبریک گفتم و تو با ذوق ازم تشکر کردی عشقم.

خیلی خوشحالم.بابت داشتن تو.بابت داشتن بهترین چیزا.و می دونم هر چی دارم از لطف خداست.خدا رو شکر که واسه تو تبریک من یه چیز دیگس.خدا رو شکر خوشحالت کردم و خوشحالم می کنی.همیشه و همیشه هم بگم خدا رو شکر کمه.شکر!

انشالله همه اونایی که همدیگرو دوست دارن چه بی مناسبت چه با مناسبتای خوب کنار هم باشن و همدیگرو خوشحال کنن.انشالله خدا همیشه به همه ما لطف داشته باشه.خدایا شکرت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 15:29  توسط من  | 

اووم؟از کجا شروع کنم خوشکلم؟این چند وقت پر از روزای به یادموندنی بود اما نت مشکل داشت و نتونستم یه پست خوب بنویسم.می خوام از اخر بگم.توی این پست می خوام تولدم رو بگم.همیشه تولدام رو دوست داشتم و واسم روز قشنگی بود اما تو روز تولدم رو به یادموندنی کردی.

از قبل چند بار روز تولدم رو پرسیدی و من که یه نمه ناراحت شدم بهت گفتم تولدم گذشته و تو هم ازم عذرخواهی کردی که فراموشت شده بود و دیگه به روی خودت نیاوردی.منم دیگه فراموش کردم.تا اینکه ...

بهت گفتم شام می خورم و ممکنه دیر اس بدم چون اینجا تقریبا شلوغ بود وقتی برگشتم ساعت از 12 شب گذشته بودم.دیدم چندتا اس دارم.باز کردم همش از تو بود.واااااااااااااااااای خدا جون؟!تو تولدم رو تبریک گفته بودی با اون همه اس های عاشقونه و قشنگ.

خوشکلم واسه منم بهترین روزه .نه واسه تولدم واسه سوپرایزتوووووو که من رو اون همه ذوقوندی.واسه همه مهربونیات و اون نوشته های قشنگی که واسم فرستاده بودی.وای که تکرارشم واسم شادی اوره.الان که دارم می نویسم نیشم باز شده و تو دلم خدا رو هزار بار به خاطر داشتن تو شکر می کنم.

نمی دونم اگه کنارم بودی باید گازا رو تحمل می کردی یا اویزون شدن رو سرو صورتتو ماچ ماچ کردنامو؟!اخه شیطون چرا به روی خودت نیاوردی؟اره گفتی گلم می دونم نفس من!چون بیشتر از تولد مبارک گفتن معمولی شادم کنی.ممنون عشق ابدی من!

خیلی خوشحالم کردی با این کارت.اگر چه یه کوشولو دلم گرفت اما واقعا باور نمی کردم .هی بهت گفتم داری باهام شوخی می کنی؟می دیدم می زنی خودت رو به اون راه و بحث رو عوض می کردی که خودت رو لو ندیا!!

هر چی بود خیلی قشنگ بود.خیلی شادم کردی قلب من.ممنونم بابته تمومه خوبیات.بهت گفتم اخه گل من؟!فکر کردم فراموش کردی.گفتی:مگه میشه تولد همسرم رو فراموش کنم؟مگه میشه حواسم به تو نباشه جیگرم؟اوهوووووووووم اوهوم نمی شه.ممنون که نمی شه.ممنون که من رو از الان همسرت می دونی.ممنون که شکر خدا تا حالا همه مناسبتا رو به خاطر داشتی.ممنون که به این چیزا هم اهمیت می دی و واست مهمه زندگیه من.خدا رو شکر می کنم چون تو بهترین و خواستنی ترین مرد عالمی.والبته خدا رو شکر که برای منی.خوشحالم که روزای زندگیم رو در کنار تو می گذرونم.خصوصا روزای مهمی مثه تولد و سالگردای دو نفرمون و ...

منم دوست دارم بیشتر از لحظه ی قبل و کمتر هر لحظه ای که میاد و میره.بهترینم قد تمومه اسمونا ازت ممنونم.بهم گفتی:اگه پیشت بودم کاری می کردم خیلی بیشتر از اینا بهت خوش بگذره و ذوق کنی.

گفتی:خدا رو شکر باعث خوشحالیت شدم!خیلی شادم که کاری کردم ذوق کنی.

گفتم:خدا رو شکر تو باعث شادیم میشی و از شاد کردنم شاد می شی!

ممنونم که از فرداش هم همش تولدم رو تبریک می گفتی.ممنون تماس گرفتی و صدای قشنگت رو شنیدم با اون مهربونی حرفیدنت.ممنون... ممنوونم ....!

خدای خوبم ممنون برای همه مهربونیات.ممنون که تمومه لحظه هام با شادی و سلامتی می گذره.ممنونم بابت همه اون چیزایی که درک می کنم و به زبون میارم و همه چیزایی که درک نمی کنم و ازت سپاسگذار نبودم.اما این لحظه ازت بابته تمومه قشنگیات و کرمت شکرت رو می گم.همیشه همراهم باش و کمکم کن تمومه خوبیات رو درک کنم.ممنون خدای بزرگمون.شکرت!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 15:36  توسط من 

اوووووووخ ! اقا شیر مهربون!

قربونه اون صدات بشم که صدای شیر در میاوردی و من رو می خندوندی.قربونه اون دل خوشکلت که تا می بینه یه نمه دلم گرفته انقدر شوخی می کنی تا بخندم.

منم نمی تونم ببینم غمتو.صدات که افسرده باشه قلبم می گیره.مگه قلب تو نمی گیره گلم؟

معذرت می خوام ناراحتت کردم نفس من.می دونی خوشکلم؟منم مثله تو می خوام ببینمت.واسم خیلی مهمه.منم مثله تو دلتنگی اذیتم می کنه عمرم.من خودم در انتظار روزیم که به لطف خدای بزرگ لحظه هامون رو کنار هم باشیم.نزدیک نزدیک به هم.اما نه اینکه الان از این حالت ناراضی باشم.اخه شکر خدا تو رو دارم مهربونم.من خیلی خوشحالم و از الانم لذت می برم.به خاطر تو و همه خوبیات.به خاطر تمومه روزهایی که پشت هم میان اما فقط این نیست که پشت هم باشن و عادی و کسل کننده بگذرن.من از لحظه هام لذت می برم.به خاطر همه نعمتهایی که خدای مهربون به ما داده وجودم.

اگه گاهی بحث دیدن می شه و من بحث رو عوض می کنم یا به ظاهر خیلی راحت ازدیدن تو میگذرم واسه این نیست که دلم نمی خواد ببینمت ماهم.بدون من با نفسای تو نفس می کشم.بدون می خوام ببینمت خیلی بیشتر از اون چیزیکه فکر کنی اما هم می خوام یه جوری دلتنگیه ندیدنت رو به زبون نیارم تا ناراحتیات رو بیشتر نکنم هم واسه اینکه می دونم اگه هم بگم کاری نمی تونیم کنیم.

اخه قشنگم من می خوام همیشه داشته باشمت.ببین خدا چه قدر هوامون رو داره خودش هی یه مناسبتی جور می کنه تا همدیگه رو ببینیم.بازم چی می تونیم بگیم جز اینکه خدا رو شکر کنیم؟!

الانم ناراحتت کردم یه کوچولو.البته من قصد ناراحتیت رو نداشتم زندگیم.اخه می دونی؟توی اس که ادم لحنش مشخص نیست.واسه این فکر کردی که من دارم باهات بد حرف می زنم گل من.من معذرت می خوام اگه طوری نوشتم که انگار دارم بد حرف می زنم.

می خوام بدونی و همیشه یادت بمونه که من عاشقتم و با تو از همه مهربونترم.می دونم خودت می دونی؟!!الان کلاسی اما اگه بودی می گفتی:می دونم اما خوب فراموش می کنم تند تند بهم بگو.چشم خوشکل خودم قلب خودم عمر و جونم همیشه یاد اوریت می کنم و می گم اما بدون دیوونتم!

ممنون با اینکه احساس کردی بد حرف می زنم اما مثله همیشه خوب و قشنگ باهام حرف زدی و من رو متوجه بد حرف زدنم کردی.ممنون گفتی رسیدی کلاس تا یه وقت نگرانت نشم.ممنون .. ممنون...

دوست دارم یادت بمونه اقا شیر مهربونه من!

خدایا شکر بابت  تمومه بزرگواریات.می دونم هر چی دارم از تو و لطف تو دارم.این یادم می مونه.شکرت خدا!!!

 

چند مین بعد : واااااااااای خیلی خوشحالم عشقم.وقتی این پست رو نوشتم  چند مین بعد رفتم سراغ گوشی دیدم چند تا اس دادی و من متوجه نشدم.وای تو مهربونترین مرد عالمی.واسم حرفای قشنگ نوشته بودی.با اینکه احساس کرده بودی من با لحن بدی حرف زده بودم اما توی اسی که بعد کلاست دادی پر از عشق و مهربونی بود گلم.حتی ازم عذرخواهی کردی.وای نفسم تو چه قدر خوبی.خدا رو شکر تو مال منی!

حتی در نهایته خوشحالی و انگار نه انگار ناراحتت کردم باهام شوخی کردی و خندیدیم قلبم.

من خوشحالم.شادم.سالم و خوشبخت!من تو رو دارم.عشق و مهربونیت رو دارم.قلبی دارم که برای تو می تپه و نفسی که برای تو می کشم.من عاشقونه می خوامت.ما خدا رو داریم!هر چی داریم از اون و کرمشه.

خدای خوبم شکرت هزاران بار!خیلی دلم اروم و شاده!دوست دارم مهربونم.دوسم داری یادم می مونه اما همش بگیا!

شکرت خدا!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 17:25  توسط من